تبليغاتX
شهر آفتاب

شهر آفتاب

بنازم ناز چشمی را که از نازش بلا خیزد

مادرم

اين مدتي كه نبودم كسالت داشتمو نميتونستم مطلب جديد بنويسم ولي وقتي مطلب سايت حقيقت ذبح شده رو خوندم و صحبتاشونو خطاب به بچه هاشون يه جورايي دلم گرفت چقدر پدر و مادرها به فكر بچه هاشونن اما ما چي؟

انقدر به فكرشون هستيم؟

اين مدت كه نبودم و كسالت داشتم پدرم هم بيمار بود و. من بايد روحيه خودمو حفظ ميكردمو با وجود مشكل خودم به اونم رسيدگي ميكردم و بهش روحيه ميدادم هر چند مادرمم كنارش بود و يه لحظه تنهاش ميذاشت ولي پدرم به من وابستگي شديدي داره

بعد از بيماري پدرم چهار رو پيش مادرم از بس نگران پدرم بود و مشكل من .قلبش مشكل پيدا كرد ولي دكتر ميگفت مشكلش قديمي بوده و به ما چيزي نگفته وقتي فهميدم كه مادرم چقدر درد كشيده و خم به ابرو نياورده داشتم ديونه ميشدم كارم شده بود شبانه روز گريه

مخصوصا چون تو قسمت سي سي يو بود ملاقاتش فقط ساعتاي محدود چند دقيقه اي بين ۳تا ۴  بعداز ظهر بود و اين بيشتر منو اذيت ميكرد چون زياد نميتونستم ببينمش

ولي از بس پيش نگهباناي بيمارستان گريه زاري كرده بودم منو تو ساعتاي عادي روز هم ميذاشتن چند دقيقه اي برم و مادرمو ببينم

الان ميفهمم مادر و پدر اين دو گوهر گرانبها يعني چي تا وقتي كنارمون هستن قدرشونو نميدونيم اما اگهخ خدايي ناكرده ناخنشون كج بشه واي به روزگار ماست

خدا كنه قدرشونو دونيم قبل از اين كه مشكلي براشون پيش بياد

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 0:17  توسط رها  | 

خستگی

امروز چهارمین روزیه که حنانه واکسن حنانه رو زدیم وتب شدیدش نذاشته سه شانه روز من بخوابم

وسه شبه که من از شدت خستگ فراموش کردم داروهامو بخورم .امشبم مهمون داشتم.بعد از رفتن

مهمونا رفتم ظرف غذا رو از رو اجاق گاز بردارم که سرم گیج خورد و با ظرف غذا خوردم زمین تموم

خورشتها ریخت زمین رو کابینتو یخچال و فریزر همشون قرمز شده بودن مهدی بیرون بود از هول اینکه

نیاد و این صحنه رو ببینه با همون حالت بیحالی بلند شدم که وسایلو تمیز کنم ولی دیدم نمیتونم به

سختی بلند شدم و تموم وسایلو دستمال کشیدم ولی باز خوردم زمین این دفعه احساس کردم دیگه

نمیتونم بلند شدم قلبم به شدت سنگین شده بود و دستم شدید درد میکرد تموم آشپزخونه دور سرم

میچرخید سجادو صدا کردم ولی نشنید دوباره صداش کردم اومد با هول و ولا گفت :مامان چی شده باز

 قرصاتو نخوردی؟نگاش کردم و با لبخندی که به سختی روی لبم مینشست گفتم ای ناقلا تو هم شدی

مثل بابات.نگام کرد و گفت اشکال داره به فکرتیم ودوستت داریم.اشکال داره میخوایم همیشه کنارمون

باشی.یه لحظه احساس غرور کردم که چنین پسرو همسری دارم حتما حنانه هم همینطور وقتی بزرگ شه هوای مامانشو داره.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 23:42  توسط رها  | 

سلام

وقتی دخترمو محکم بغل میکنمو به موهاش دست میکشم ناخوداگاه تنم میلرزه یاد روزایی میفتم که تو

بستر بیماری بودم و پسرم سجاد هیچ وقت بویی از این محبتا نبردیاد روزایی که اشک میریخت تا براش

مثل مادرای دیگه قصه بگم ولی من بیماری نای صحبت کردن برام نگذاشته بود خدا چقد سخته وقتی

الان میبینم سجاد قدش تا شونه هام رسیده و من تموم مدتی که ااون نیاز به من داشته من هیچ کاری

نتونستم براش بکنم

ولی بازم خداجون کرمتو شکر که الان بعد از ده سال بیماری و بیمارستان

 

الان انقدی سر پا هستم که بتونم جبران کنم هر چند دکترا این موضوع رو قبول ندارن ولی من میتونم

من باید حنانه ۲ماهمو وسجاد ده سالمو به جایی برسونم باید شاهد موفقیتاشون باشم بایدسجاد و تو

رخت دامادی و حنانه رو تو لباس عروسی ببینم

باید شاهد موفقیتهای همسر مهربونم که تا حالا پا به پای منو بیماریم اومده و صبر پیشه کرده باشم

یادمه همیشه ازت طلب مرگ کردم بخاطر زجر بیماریم ولی الان عاجزانه ازت میخوام منو برای خونوادم و خونوادمو برای من حفظ کنی

خدایا ازت میخوام که همه اونایی که بیماری گریبانگیر خونه و خونوادشون شده شفای عاجل عنایت کنی

قربون مهربونیت برم که همیشه شامل حال بنده هات بوده و هست

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 0:23  توسط رها  | 

نامهربونی

سلام خدای من خدایی که منو آفریدی و به من قدرت دادی تا بتونم تا اونجایی که در حد توانم هست

خوب رو از بد تشخیص بدم شایدم بعضی اوقات تشخیصش برام دشوار باشه ولی سعی میکنم اون

چیزی رو که عقلم تایید میکنه منم تایید کنم ولی لعنت به این شیطون شیطون صفت

 

به قول فاضل نظری

 

آنچه را عقل به یک عمر به دست آوردست       دل به یک لحظه کوتاه بهم میریزد

 

همیشه سعی کردم خدا به اطرافیانم نازک تر از گل نگم تا دلشون ازم برنجه ولی چقدر بعضیا نامهربونن

بعضی اوقات از این دل رحیمی که دارم خسته میشم  با خودم میگم یه مقدار عقلمم به کار بندازم

و به همه چی انقد مثبت نگاه نکنم بعضیا واقعا مستحق بدی هستن فقط بدی ولی بازم نمیتونم

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:41  توسط رها  | 

خاک

سلام

نمیدونم چرا؟ولی همیشه یه علاقه خاصی به خاک و مشتقاتش داشتم حتی بوی مهر سجادم منو

دیوونه میکرد همیشه قبل از خوندن نماز باید مهرو یه گاز مختصر میزدم تا آروم شم ولی بعد با توجه به

آزمایشاتی که دادم فهمیدم دچار فقر آهنم به طور فجیع.ولی من اصلا این مسالو رو قبول نداشتم

همیشه برام این مساله جا افتاده بود چون از خاک افریده شدیم روح وجسمو روونمون با خاک عجین

شده و نمیتونیم این حقیقتو از خودمون دور کنیم و  فکر کنیم فقر اهنه که ما رو با خاک پیوند میده

واییییییییییییییی خاککککککککککککککککککککک هنوزم بوی عطرش دیوونم میکنه

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 11:19  توسط رها  | 

فزند نو

سلام

با عنایت خداوند متعال بار دیگر گلی به گل باغ زندگیمان اضافه خواهد شد

برای این و مادر به قول دیگران همیشه نگران دعا کنید که سخت محتاج دعای شما دوستان عزیز هستم

یا علی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 7:7  توسط رها  | 

بن بست

سلام

چقدر بده آدم دچار یه بحران بشه و احساس کنه به آخر خط رسیده به یه بن بست بزرگ

احساس میکنم کم اوردم  خیلی  هم کم اوردم چیزی که نه فکرشو میکردم نه

 فکرشو دیگران میکردن .

ولی خدا وکیلی بریدم

نمیدونم باید چیکار کنم خستم خسته خسته

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 15:44  توسط رها  | 

فقط چند گرم

                                 توجه توجه

 

 قابل توجه خانومایی که علاقه دارن زودتر به مقصد نهاییشون برسن.فقط کافیست چند گرمی به وزن

خودشون اضافه کنن میگید نه پس بخونید متن زیرو

کرایه مقرر از مبدا تا مقصد ۱۵۰ تومان

کنار خیابون.یه خانوم کم وزن(فاقد هر گونه  آرایش).۳۰۰ میدون امام.راننده ماشین با سرعت تموم بدونه اینکه

بشنوه رد میشه

یه ربع بعد همون خانوم کم وزن ما .۵۰۰ تومان میدون امام راننده ماشین  یه ایست کوتاه یه نیم نگاه  رد

شدن از کنار اون خانوم با بی اعتنایی

نیم ساعت بعد بازم همون خانوم اولیه. آقا دربست میدون امام.راننده ماشین خانوم ۱۰۰۰ تومن میگیرم

میبرمتون تازه ممکنه مسافرم سوار شه

حالا اونور ماجرا

کنار خیابون یه خانوم خوشگل تر گل ور گل که  وزنش یه کم بیشتر از اون خانوم اولیه است(آرایش کامل)

همون لحظه اول میدون امام.راننده ماشن همچین تیک آف میکشه که صداش تا

ده تا خیابون اونور تر میره.

بفرمایید خانمی .بعد از چند لحظه نشستن تو ماشین.ببخشید خانوم شما چند سالتونه؟دختره یه ذره

اینور اونورو ورانداز میکنه ومیگه شما فکر کن  ۱۶ حالا دختره کمتر از ۲۸ نداره وترشیده شده اساسی

دوباره شروع میکنه راننده .ببخشید خانم شما دانشجویید؟دختره:بله(البته با کمی افاده)ببخشید میتونم

 بپرسم چه رشته ای؟دختره:مهندسی کامپیوتر.حالا فکرشو بکنین دختره اصلا نمیدونه کامپیوترو با کدوم ت مینویسن

خلاصه کلوم .وقتی به مقصد نهایی نزدیک میشن آقای راننده یه نگاه معنی داری توی ایینه به این دختر

۱۶ ساله ما میکنه و میگه اشکال نداره شمارتونو داشته باشم. دختره :خواهش میکنم ولی تو و خدا یه

وقتایی زنگ بزنید بابا ننم خونه نباشنا. (۱۰ تا ۱۲ ظهر )راستی یادم رفت اسمتونو بپرسم .من من اسمم

شراره است شما میتونی شرر صدام کنی.(اسم واقعی صغری)

حالا این خانوم خوشگله به خاطر همون وزن اضافه متحمل پرداخت کرایه نشده که هیچ تازه یه رفیق

شفیقم پیدا کرده که هر وقت خواست تا جایی بره دربست در خدمتشه.

حالا افتاد این چند گرم وزن اضافه چه کارایی که نمیکنه؟

پس افسوس بخوریم به حال جوونایی که  با بزک دوزک احساسات لطیفشونو به حراج میذارن و چه بسا

گرگهایی که غارت میکنن این احساسات قشنگ و دوست داشتنی رو

وچقدر درد آور که تو نظامی مثل نظام ما که  نظام جمهوری اسلامیه باید این چیزا به وفور مشاهده بشه

 

همینا وزنو زیاد میکنه قابا توجه مبتدیان

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 17:46  توسط رها  | 

بی جنبه گی تا چه حد؟

سلام به همه همشیره ها و اخویا

حالتون چطوره ؟کیفتون کوکه؟به من ربطی نداره چیکار میکنین یا نمیکنین؟هر طور که

راحتین زندگی کنین

اخوی محترم توجه داشته باش.با تو هم هستم همشیره.

 

چرا بعضی وقتا شما جوونا یا من پیر زن انقد جو زده میشیم؟

چشمتون روز بعد نبینه چند روز پیشا یکی از این اخوی خواننده ها اومد بود  شهرمون

 

بابا اگه ده تا سی دی آهنگ اورجینالشو میگرفتی برابر بود با بلیط یه نفر برای دیدنه این اخوی ما

 

.حالا یکی از تهرون شما اومده تو دهات ما نمیدونی چه غلغله ای شده بود تو شهر.تموم خیابونا ترافیک

باور کنید پشت سالن همهمه ای بود که نگو ما که نرفتیم دوستان میگفتن.همه

اونایی هم که قبلا یه چادر هم سرشون بود برای این که واسه این اخویمون کلاس

بذارن چادرشونو برداشته بودنو همرنگ جماعت شده بودن.

قربون مسولای شهرمون برم که جنبه مردم شهرشونو  دیدنواین کارو کردن؟

حالا خدا وکیلی اگه یه اخوند فلک زده از تهرون پا شه بیاد مردم انقد استقبال

میکنن؟البته اگه در مورد ازدواج ورابطه دختر پسر باشه ممکنه برن ولی اگه بخواد دو

کلمه از درست خوندن نماز و انجام واجبات بگه چهار تا پیر پاتال دورش جمع میشن که

 نصفشون وسط حرفای بنده خدا خوابشون میبره و باید به تک تک خونواده هاشون

زنگ بزنن که بیان ببرشون خونه .

بگذریم یه ذره جنبه مونو ببریم بالا یه اخوی محترم هنرمند که هنرش محترمه انقد

های و هوی نداره بخدا نداره

یه ذره بخودمون بیایم

نگاه کنین از همه بی جنبه تر انگار منم به منه پیر زن بگو تو رم جو گرفت در مورد جو گیری جونا نوشتی

آخه این عکسه که گذاشتی ؟

راستی اینو یادم رفت بگم به یکی از همشیره های محترممون گفتم تو سی دی 

بگیری خرجش کمتره گفت؟بابا بی کلاس بری اونجا اونو ببینی کلاسش بیشتره.تازه ازش امضا هم میگیری

قربون فکرای جوونای امروزی برم که همه هر چندوقت یه بار ارور میده 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 0:48  توسط رها  |